یکشنبه 18 بهمن 1388
یهویی
کل اخبار زندگیم تا اینجا:
ملالی نیست جز همین ها که دور و برم را گرفته و قدرت دیدم را به صفر رسانده است
پنجشنبه 24 دی 1388
موسسه روزنگاران جوان همدان
این مطلب و من ننوشتم ولی چون به بچه های این موسسه که از بهترین دوستام هستن ارادت خاصی دارم، مطلب محمدرضا پارسیان و من نقل می کنم:
نخستین تشکل رسانه ای پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین
پس از مدت ها پیگیری نخستین تشکل رسانه ای پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین به نام "موسسه روزنگاران جوان" به همت جمعی از روزنامه نگاران و خبرنگاران جوان استان همدان راه اندازی گردید.
شروع رسمی فعالیت و افتتاح دفتر موسسه روزنگاران جوان در روز های آینده و با حضور تنی چند از مسئولین صورت خواهد گرفت.
اهالی جوان رسانه و علاقمند به عضویت در این موسسه و حضور در نخستین تشکل رسانه ای استان همدان منتظر اعلام آدرس، شماره تماس و شرایط عضویت باشند.
نظرات خود را به آدرس الکترونیکی rooznegaranejavan@gmail.com ارسال نمایید.
برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت موسسه روزنگاران جوان مراجعه فرمایید.
دوشنبه 14 دی 1388
حقیقت
مواظب باش به جایی نرسی که همه ی برگ های وجودت خشک شوند. خشک و بی رنگ، خشک و بی روح.
مواظب باش به جایی نرسی که به برگ هایی افتخار کنی که دیگر حیاتی درونشان جوشش ندارد
حواست باشد آن روز را درک کنی که همه ی برگهایت، همه ی شاخه هایت، همه ی وجودت خشکیده اند
مهمترین نکته نگاه توست
نگاه تو به اینکه دیگر هیچ نداری از آنچه روزی افتخارت بود
به خود غره نشو که حتی نیازی به تند بادی نیست و بادی آرام همه ی آن افتخارات بی جان را از بر و رویت خواهد کند
زمانی که تو می مانی و حقیقتی که خود را از آن غافل می کردی
حال این تویی و این حقیقت
سعی کن قبل از اینکه حقیقت با تو روبرو شود تو خود را در برابرش قرار دهی
مواظب باش به جایی نرسی که به برگ هایی افتخار کنی که دیگر حیاتی درونشان جوشش ندارد
حواست باشد آن روز را درک کنی که همه ی برگهایت، همه ی شاخه هایت، همه ی وجودت خشکیده اند
مهمترین نکته نگاه توست
نگاه تو به اینکه دیگر هیچ نداری از آنچه روزی افتخارت بود
به خود غره نشو که حتی نیازی به تند بادی نیست و بادی آرام همه ی آن افتخارات بی جان را از بر و رویت خواهد کند
زمانی که تو می مانی و حقیقتی که خود را از آن غافل می کردی
حال این تویی و این حقیقت
سعی کن قبل از اینکه حقیقت با تو روبرو شود تو خود را در برابرش قرار دهی
جمعه 11 دی 1388
تبریک
سال نو میلادی مبارک
چقدر تو این روزها دوست دارم اخبار خوب بشنوم ولی کو خبری که انتظارش و می کشم
چقدر تو این روزها دوست دارم اخبار خوب بشنوم ولی کو خبری که انتظارش و می کشم
یکشنبه 6 دی 1388
ظالم
در عجبم از کار ظالمان
در عجبم از نادانی و سفاهت شان
آخه ظلم ظالم مثل چاه کندن یه فردی میمونه که خودش درون چاه وایساده و داره خاک ها رو بیرون می ریزه
اولش شاید گردوغبارش به چشم بقیه ای که از اطرافش عبور می کنن بره، ولی در نهایت داره گور خودش رو می کنه
در عجبم از نادانی و سفاهت شان
آخه ظلم ظالم مثل چاه کندن یه فردی میمونه که خودش درون چاه وایساده و داره خاک ها رو بیرون می ریزه
اولش شاید گردوغبارش به چشم بقیه ای که از اطرافش عبور می کنن بره، ولی در نهایت داره گور خودش رو می کنه
ظالمان باور کنید که قیامتی هم هست
پنجشنبه 3 دی 1388
حسینیه اعظم زنجان
اگه خدا قسمت کنه جمعه جایی هستم که می دونم می تونم همه ی حرفام و رودررو با خدا بزنم
جایی که میشه حضور خدا رو این بار لمس کرد و بویید
جایی که همه می آیند تا روی خدا را ببینند

جایی که از هر قدمش می توان تا عرش رفت

نمی دونم چطور توصیف کنم، من فقط یک بار تونستم تو این مراسم با شکوه حضور داشته باشم و بعد از اون هر ساله خواستم و نشده. انشاالله امسال هم حضور داشته باشم
نمی دونم کی لیاقت پیدا می کنم برم کربلا پابوس آقا
تو این ایام از خدا خیلی بخوایم، برای همه و همه. از خدا خدایی بخوایم نه زمینی
خیلی التماس دعا
جایی که میشه حضور خدا رو این بار لمس کرد و بویید
جایی که همه می آیند تا روی خدا را ببینند

جایی که از هر قدمش می توان تا عرش رفت

نمی دونم چطور توصیف کنم، من فقط یک بار تونستم تو این مراسم با شکوه حضور داشته باشم و بعد از اون هر ساله خواستم و نشده. انشاالله امسال هم حضور داشته باشم
نمی دونم کی لیاقت پیدا می کنم برم کربلا پابوس آقا
تو این ایام از خدا خیلی بخوایم، برای همه و همه. از خدا خدایی بخوایم نه زمینی
خیلی التماس دعا
جمعه 27 آذر 1388
قلم
داشتم با خودم فکر می کردم که چطور و چه موقع یه قلم می تونه تنش رو بر روی ورقه ای حرکت بده و نقشی بزنه که ارزش هدیه کردن وجودش رو بر برگه داشته باشه.
کلی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.
خیلی عجیبه که ما آدما توجه نداریم که حرکت دست ما موجب کم شدن عمر یه قلم میشه که عاشقانه بدون کلامی خودش رو روی برگه به رقص درمیاره. خیلی عجیب و آزاردهندس.
ولی این به کنار، چون قلم رو بی جان می بینیم . . . هرچند جان افزاست. گاهی یه حرکت یا حرف یا نگاه ما همین اثر رو بر عزیزانمون داره. ما ناخواسته عمرشون رو آزاردهنده کاهش می دیم. نه عمر هر کسی، عمر عزیزانمون، معنای زندگیمون.
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ... آدمها، حواسمون هست.
کلی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.
خیلی عجیبه که ما آدما توجه نداریم که حرکت دست ما موجب کم شدن عمر یه قلم میشه که عاشقانه بدون کلامی خودش رو روی برگه به رقص درمیاره. خیلی عجیب و آزاردهندس.
ولی این به کنار، چون قلم رو بی جان می بینیم . . . هرچند جان افزاست. گاهی یه حرکت یا حرف یا نگاه ما همین اثر رو بر عزیزانمون داره. ما ناخواسته عمرشون رو آزاردهنده کاهش می دیم. نه عمر هر کسی، عمر عزیزانمون، معنای زندگیمون.
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ... آدمها، حواسمون هست.
چهارشنبه 18 آذر 1388
کتاب فروشی
آره عوض شدم، خیلی هم عوض شدم.
دیگه وقتی می خوام وقت بگذرونم، وقتی می خوام اعصابم آروم بشه، وقتی می خوام یک کم خودم و به آرامش نزدیک کنم قدم نمی زنم. می رم تو کتاب فروشی. هرچند تجربه اولم بود ولی خوب بود و سفید.
میرم تو کتاب فروشی و بین اون همه کتاب وول می خورم، بی هدف. به دنبال کتابی که هیچ وقت نمی دونستم اسمش چیه. فقط می خوام همه ی کتاب ها رو ورق بزنم. بین کتاب نویسنده هایی که اسمشون تنم و می لرزوند و خوشحالم می کرد که امروز می تونم بالاخره حتی صفحه ای از کتاب اون نویسنده ی بزرگ رو بخونم.نویسنده ای که شاید همیشه انتظار داشتم کتابش و بخرم و بخونم و از خوندن اثرش لذت ببرم.
ادامه می دم، تو کتاب فروشی می چرخم، دست به کتابا می زنم، اسم نویسنده ها رو می خونم، اسم کتابا رو می خونم. اسم یه کتاب من و سر جام میخکوب می کنه، خشکم میزنه، شوکه شدم.
یه کتاب از یه نویسنده ی نا شناس که اسمش و هیچ وقت نشنیده بودم. رو کتاب نوشته بود "به هیچ کس مربوط نیست". به خودم گفتم کتاب خوبی باشه یا نباشه این همون کتابیه که من می خوام بخرم، به هیچ کس هم مربوط نیست، به هیچ کس.
کتاب و باز کردم و یه صفحه از کتاب و اتفاقی خوندم. بازم لذت بردم. به هیچ کس هم مربوط نیست.
کتاب و گذاشتم سر جاش، نه به خاطر اینکه نخواستم بخرم یا اینکه نظرم عوض شده باشه، نه، فقط می خواستم خودم رو بیشتر بین کتابا گم کنم، بیشتر خودم رو لابلای کتابا غرق کنم. ادامه دادم، چرخیدم.
بین اون همه کتاب رسیدم به کتاب های احمد محمود. بین کتابهایی که از احمد محمود موجود بود یکی از کتابهاش چشمم رو گرفت. روش نوشته بود "غریبه ها و پسرک بومی".
یاد خودم افتادم.
کتاب و برداشتم، مثل همیشه اول پشت کتاب رو خوندم. خلاصه ی یکی از صفحات کتاب بود، غمگین ... خسته.
کتاب و باز کردم، بازم اتفاقی. فقط یه جمله اش رو خوندم "هر چی می خوای بگی بگو، فقط دروغ نگو". بازم لذت بردم و آروم تر شدم.
امروز دوست جدیدم شد "پسرک و غریبه ها". امروز هم زبونم شد احمد محمود. خدا می دونه یه روز دیگه، یه جای دیگه، یه هم زبون دیگه، غریبه های دیگه، چی میشه و چی پیش میاد.
امروزم گذشت.
دیگه وقتی می خوام وقت بگذرونم، وقتی می خوام اعصابم آروم بشه، وقتی می خوام یک کم خودم و به آرامش نزدیک کنم قدم نمی زنم. می رم تو کتاب فروشی. هرچند تجربه اولم بود ولی خوب بود و سفید.
میرم تو کتاب فروشی و بین اون همه کتاب وول می خورم، بی هدف. به دنبال کتابی که هیچ وقت نمی دونستم اسمش چیه. فقط می خوام همه ی کتاب ها رو ورق بزنم. بین کتاب نویسنده هایی که اسمشون تنم و می لرزوند و خوشحالم می کرد که امروز می تونم بالاخره حتی صفحه ای از کتاب اون نویسنده ی بزرگ رو بخونم.نویسنده ای که شاید همیشه انتظار داشتم کتابش و بخرم و بخونم و از خوندن اثرش لذت ببرم.
ادامه می دم، تو کتاب فروشی می چرخم، دست به کتابا می زنم، اسم نویسنده ها رو می خونم، اسم کتابا رو می خونم. اسم یه کتاب من و سر جام میخکوب می کنه، خشکم میزنه، شوکه شدم.
یه کتاب از یه نویسنده ی نا شناس که اسمش و هیچ وقت نشنیده بودم. رو کتاب نوشته بود "به هیچ کس مربوط نیست". به خودم گفتم کتاب خوبی باشه یا نباشه این همون کتابیه که من می خوام بخرم، به هیچ کس هم مربوط نیست، به هیچ کس.
کتاب و باز کردم و یه صفحه از کتاب و اتفاقی خوندم. بازم لذت بردم. به هیچ کس هم مربوط نیست.
کتاب و گذاشتم سر جاش، نه به خاطر اینکه نخواستم بخرم یا اینکه نظرم عوض شده باشه، نه، فقط می خواستم خودم رو بیشتر بین کتابا گم کنم، بیشتر خودم رو لابلای کتابا غرق کنم. ادامه دادم، چرخیدم.
بین اون همه کتاب رسیدم به کتاب های احمد محمود. بین کتابهایی که از احمد محمود موجود بود یکی از کتابهاش چشمم رو گرفت. روش نوشته بود "غریبه ها و پسرک بومی".
یاد خودم افتادم.
کتاب و برداشتم، مثل همیشه اول پشت کتاب رو خوندم. خلاصه ی یکی از صفحات کتاب بود، غمگین ... خسته.
کتاب و باز کردم، بازم اتفاقی. فقط یه جمله اش رو خوندم "هر چی می خوای بگی بگو، فقط دروغ نگو". بازم لذت بردم و آروم تر شدم.
امروز دوست جدیدم شد "پسرک و غریبه ها". امروز هم زبونم شد احمد محمود. خدا می دونه یه روز دیگه، یه جای دیگه، یه هم زبون دیگه، غریبه های دیگه، چی میشه و چی پیش میاد.
امروزم گذشت.
حضور خدا هنوز هم قابل لمسه.
جمعه 13 آذر 1388
هیچ
تا حالا شده بخوای بنویسی و ندونی اصلا چی می خوای بنویسی ؟؟؟
می دونم که می خوام بنویسم ولی نمی دونم چرا و چی. یا شایدم می دونم و نمی تونم به کسی جز خودم بگم پس بازم میشم یه آدم بی حرف.
کاش میشد بنویسی و کسی نخونه، کاش میشد بگی و فقط خودت بشنوی.
می دونم که می خوام بنویسم ولی نمی دونم چرا و چی. یا شایدم می دونم و نمی تونم به کسی جز خودم بگم پس بازم میشم یه آدم بی حرف.
کاش میشد بنویسی و کسی نخونه، کاش میشد بگی و فقط خودت بشنوی.
چهارشنبه 11 آذر 1388
زنده بودن
چهارشنبه 11 آذر 1388
محکومیت
محکومیم به زنده بودن
محکوم به بودن
محکوم به نفس کشیدن و دیدن
محکوم به رنج کشیدن و دیدن رنج دیگران
محکوم به دویدن و نرسیدن
محکوم به چیزی که شد بالاترین نعمت الهی
محکوم به نعمتی که توفیقیست اجباری
اجباری که اگر نبودش را خواهان شویم، فرار را به قرار برتری داده ایم
اگر مرد راهی، باش و بخواه که تا بی نهایت باشی و دوره ی محکومیتت را با دوره ی محکومیت دیگرانی که برایت معنای زندگیت هستند سپری کنی
باشی و بخواهی که به همگان در این زندان به سان خود بنگری
محکوم به بودن
محکوم به نفس کشیدن و دیدن
محکوم به رنج کشیدن و دیدن رنج دیگران
محکوم به دویدن و نرسیدن
محکوم به چیزی که شد بالاترین نعمت الهی
محکوم به نعمتی که توفیقیست اجباری
اجباری که اگر نبودش را خواهان شویم، فرار را به قرار برتری داده ایم
اگر مرد راهی، باش و بخواه که تا بی نهایت باشی و دوره ی محکومیتت را با دوره ی محکومیت دیگرانی که برایت معنای زندگیت هستند سپری کنی
باشی و بخواهی که به همگان در این زندان به سان خود بنگری
شنبه 30 آبان 1388
شهدا
5شنبه رفتم مراسم یادواره شهدا. خیلی دلم می خواد تو مراسم مربوط به شهدا شرکت کنم و خیلی براشون ارزش و احترام قائلم، آخه دایی خودمم شهید شده و دیگه پیشم نیست.
وقتی رسیدم جلوی مسجد فیلمی از حرف شهدا در حال پخش بود. حرفی از شهید حسن ترک من و ترغیب کرد که وارد مراسم شم و تردید نکنم. نمی دونم چرا ولی تردید همه ی وجودم و گرفته بود. شهید حسن ترک تو یه مراسم که در حال سخنرانی بود گفت: ما برای پیروزی نیامده ایم، ما برای شکست نیامده ایم، ما برای شهادت نیامده ایم، ما برای رضای خدا آمده ایم
این حرف آرومم کرد، به بودن تو مراسم شهدا افتخار کردم و وارد شدم.
نماز خوندم و نشستم تا مراسم شروع بشه. به عکس شهدا که اطراف مسجد نصب شده بود نگاه می کردم که یاد این جمله افتادم که "آنانکه در راه خدا کشته شده اند را مرده ندانید، آنان زنده اند و نزد پروردگار روزی داده می شوند". به این جمله فکر کردم و ناخودآگاه به مشکلات و اتفاقاتی که به چشم دیده بودم یا با گوش شنیده بودم فکر کردم. تصور اینکه شهدا زنده باشن و ببینن و بعد کاری نکنن دیوونم می کرد.
به خودم گفتم آره اینا همش دروغه، اگه زنده بودین و شاهد اعمال ما، حتما نمی تونستین طاقت بیارین. باورم نمیشه باشید و سکوت کنید. باشید و فقط نظاره گر باشید.
خیلی با خودم کنار اومدم که تو مراسم بمونم ولی نشد. نتونستم بشینم و این افکار من و از پا در بیاره. زدم بیرون.
دیگه به نظرم شهدا زنده نبودن. تنها واحه ای بودن که تو یه دوره ای از تاریخ ما درخشیدن و خاموشی گرفتن. یه آبادی تو بیابونه دنیا، همین.

وقتی رسیدم جلوی مسجد فیلمی از حرف شهدا در حال پخش بود. حرفی از شهید حسن ترک من و ترغیب کرد که وارد مراسم شم و تردید نکنم. نمی دونم چرا ولی تردید همه ی وجودم و گرفته بود. شهید حسن ترک تو یه مراسم که در حال سخنرانی بود گفت: ما برای پیروزی نیامده ایم، ما برای شکست نیامده ایم، ما برای شهادت نیامده ایم، ما برای رضای خدا آمده ایم
این حرف آرومم کرد، به بودن تو مراسم شهدا افتخار کردم و وارد شدم.
نماز خوندم و نشستم تا مراسم شروع بشه. به عکس شهدا که اطراف مسجد نصب شده بود نگاه می کردم که یاد این جمله افتادم که "آنانکه در راه خدا کشته شده اند را مرده ندانید، آنان زنده اند و نزد پروردگار روزی داده می شوند". به این جمله فکر کردم و ناخودآگاه به مشکلات و اتفاقاتی که به چشم دیده بودم یا با گوش شنیده بودم فکر کردم. تصور اینکه شهدا زنده باشن و ببینن و بعد کاری نکنن دیوونم می کرد.
به خودم گفتم آره اینا همش دروغه، اگه زنده بودین و شاهد اعمال ما، حتما نمی تونستین طاقت بیارین. باورم نمیشه باشید و سکوت کنید. باشید و فقط نظاره گر باشید.
خیلی با خودم کنار اومدم که تو مراسم بمونم ولی نشد. نتونستم بشینم و این افکار من و از پا در بیاره. زدم بیرون.
دیگه به نظرم شهدا زنده نبودن. تنها واحه ای بودن که تو یه دوره ای از تاریخ ما درخشیدن و خاموشی گرفتن. یه آبادی تو بیابونه دنیا، همین.

خدایا این بنده ی حقیرت را ببخش که نمی تواند کلام صریحت را در قران با ذهن کوچکش باور کند.
یکشنبه 24 آبان 1388
غفلت
همیشه ترسیده ام که حواسم به اطرافم نباشد
همیشه ترسیده ام روزی بیاید و به غفلت از دوستانم بگذرد
آری، روزی که گذشت همان روز بود
یک روز بی معنی
من تلاشم را کردم، ولی در عین غفلت
تلاشی که ارزشی در بر ندارد جز خوشنودی کسانی که غفلتت را از آنها دور کرده ای
این تنها دلیلیست که می توانم به بودنم ادامه دهم و دعای نبودنش را نکنم
خدایا مرا به راه خود بازگردان که در بیراهه ها سرگردان نمانم
همیشه ترسیده ام روزی بیاید و به غفلت از دوستانم بگذرد
آری، روزی که گذشت همان روز بود
یک روز بی معنی
من تلاشم را کردم، ولی در عین غفلت
تلاشی که ارزشی در بر ندارد جز خوشنودی کسانی که غفلتت را از آنها دور کرده ای
این تنها دلیلیست که می توانم به بودنم ادامه دهم و دعای نبودنش را نکنم
خدایا مرا به راه خود بازگردان که در بیراهه ها سرگردان نمانم