تبلیغات
..: هیچ :..
 

ذات الهی

نوشته شده توسط :مسافر
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390-09:39 ب.ظ

می دونی چطوری شروع کرد؟

گفت: خدا رو باور داری؟
گفتم: آره، حسش می کنم و به وجودش ایمان دارم
گفت: پس می دونی که خالق باید مسلط بر مخلوق باشه و مخلوق قادر به شناخت کامل خالق به هیچ عنوان نیست، یعنی نمیشه چیزی خلق بشه که ادعا بشه مخلوق می تونه خالق و کامل درک کنه، این از لحاظ فلسفی کاملا رد میشه و قابل پذیرش نیست. حالا با این توصیفات و با قبول خالقیت خدا، یادت باشه راجع به هر چیزی تو دین ما اجازه کاوش، تحقیق و کنکاش داده شده به جز تفکر بیش از نیاز در مورد ذات اقدس الهی.

برای اولین بار از این همه اختیار و اجازه خدا در تفکر و به چالش کشیدن موضوعات، شرمنده شدم و از ته دل آروم شدم.


خدا، خلقت ، انسان

نوشته شده توسط :مسافر
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390-12:23 ق.ظ

یه روز خوب

  • - خب چرا خدا آدم و خلق کرد؟
  • * برا اینکه عبادت کنه
  • - یعنی خدا بیاد آدم و عبادت کنه؟
  • * خب معلومه که نه
  • - پس یعنی آدم باید خدا رو عبادت کنه و این یعنی خدا به عبادت انسان نیاز داره؟
  • * ااااااااااااا، دیوونه، خدا بی نیازه
  • - اصلا این و ولش کن، اگه آدم اصلا خلق نمی شد که نیازش به عبادت مطرح نبود، بود؟
  • * چی؟ فکر نکنم......یعنی خب معلومه که نه
  • - خب چرا خدا آدم و خلق کرد؟

جوابش و امشب شنیدم ولی عجیبه، یه جوریه. گفتنی نیست. وقتی می شنوی کلی سوال می پرسی و ابهام مطرح می کنی ولی وقتی می بینی به جواب رسیدی و ابهامی نمونده و قانع شدی فقط یه حس آرامش و اطمینان قلبی برات می مونه و نمی تونی دلایل و همونطور شیرین که شنیدی به بقیه هم بگی. راستی چرا خدا آدم و خلق کرد؟


سالانه

نوشته شده توسط :مسافر
شنبه 10 اردیبهشت 1390-11:35 ب.ظ

سلام

دیگه کم کم داره روال تکراری پیش میره و به هیچ نزدیک و از همه دور میشم. دلیلش و می دونم ولی اصلاحش مرد می خواد. کسی که سختی و به جون بخره و بخواد

آره، خواستن همیشه و همیشه اولین پله تو مسیره، باید خواست و خواست و خواست و در اشتیاق رسیدن تلاش کرد. بزودی می خوام مطالبی رو بنویسم که به نظرم میاد برای خیلی ها می تونه مفید یا حداقل جالب باشه

اگه این متن و خوندی برام دعا کن، دعا کن منم خدا رو ببینم


عشق در برابر دوست داشتن

نوشته شده توسط :مسافر
پنجشنبه 20 خرداد 1389-01:14 ق.ظ

سلام به دوستان
می خواستم نظرم و راجع به اون چیزی که تا اینجای زندگیم از عشق و دوست داشتن درک کردم و بهش باور دارم بنویسم ولی به فکرم رسید فقط فعلا عنوانش و بگم و ازتون بخوام شمایی که دوستان من هستید نظر بدید تا از مجموع نظرات تو پست بعدی هم من نظرم و بگم هم نظرات شما رو به بحث بزاریم.

پیروز باشید و سربلند


ما؟؟؟

نوشته شده توسط :مسافر
شنبه 15 خرداد 1389-12:14 ق.ظ

ذهنم مشغوله و می خوام حرفام و بریزم رو دایره تا ببینم چی ذهنم و درگیر کرده

نمی دونم برای "ما" شدن آمادگیش و دارم یا نه؟
چندین ماه میشه که به این باور رسیدم که می تونم یکی از دو تا ستون یک زندگی باشم. ولی آیا یه باور کافیه؟؟؟

آیا راهی هست که بتونم به ایمان و یقینی در این باره برسم که هیچ ترکی توش نباشه؟؟؟ یه راهی که بتونه عیار یه آدم و برا یه نگاه جدید به زندگی مهک بزنه

دوس دارم باور کنم که در مورد ازدواج به یقین رسیدم ولی دوس داشتن من دردی از شک های گاه گاهم دوا نمی کنه. شک های جان کاه و دل سوز.

اصلا مگه زندگی مشترک یه رویداد و جهش یکتا نیست، پس چرا نباید تردید داشت؟ اصلا مگه وجود تردید در چگونگی پیش رفتن روند زندگی و ترس از روی پای خود ایستادن، از حقیقت چرخش زمین به دور خورشید واضح تر نیست؟

میگم، نکنه به جایی برسم که عشق و گدایی کنم ؟!!؟ نکنه با دست های خودم لطافت عشق و آروم آروم پرپر کنم؟ نکنه توی مسیری قدم بزنم که جز دوری از محبت هیچ منزلی نداشته باشه؟ نکنه برای رسیدن از "من" به "ما"، دوس داشتن و قربونی کنم؟

هنوز ذهنم مملو از اگرها و اماها و تردیدهاییه که از حضورشون احساس ناامنی می کنم.

(امروز روز قهر من و خدا بود)


اولین مناجات

نوشته شده توسط :مسافر
پنجشنبه 13 خرداد 1389-01:05 ق.ظ


سلام بر تو که آگاهی، بر آنچه هیچ توان گفتنش را نخواهم داشت
بر هر آنچه اندیشیده و نیاندیشیده ام

سلام بر تو که توانایی، به هر آنچه من هیچ طیفی از نور سفید را در آن نمی توانم دید

سلام بر تو ای یگانه ی مستی بخش


حسی برای نوشتن

نوشته شده توسط :مسافر
شنبه 8 خرداد 1389-11:52 ب.ظ

سلام،
سلام به نوشتن و آروم شدن
سلام به بودن و دیدن
سلام به بازشدن چشمان کودکی 1 روزه

خیلی وقته دست از نوشتن، از زندگی، کشیده بودم و هر چی تلاش می کردم به گرد پای ناامیدی هم نمی رسیدم.

نمی دونم چرا و کی و کجا بوسه ی ناامیدی من و مسخ خودش کرده بود که نمی تونستم از چنگالش رها بشم.
ولی همیشه برای هر گرفتاری راهی هست، برای هر دردی درمانی.

فقط لازمه کسی صدات کنه، کسی تو رو از خودت بیرون بکشه تا نفس حبس شده ی درونت جاری بشه و زندگی رو دوباره لمس کنی. فقط یه صدای آشنا و عزیز. یه صدای آروم و آروم.

آره صداش دوباره من و به من هدیه داد. دوباره حس کردم گیاهان حس رویش دارند و زمین حس زایش.
آری دوباره من، من شدم و سر به آسمان گرفتم و خورشید رو نزدیک تر از همیشه در کنار چشمانم نوازش کردم.

ممنونم از تویی که بودنم را از یاد نبردی و زندگی را با من آشتی دادی


یه تصمیم بزرگ

نوشته شده توسط :مسافر
دوشنبه 10 اسفند 1388-02:28 ق.ظ

نمی دونم چه تصمیمی می تونه به عنوان یه تصمیم بزرگ تلقی بشه ولی سعید راست میگه، یه تصمیم بزرگ وقتی بزرگیش معنا پیدا میکنه که تو زمان درست گرفته و عملی بشه.

آره خب، دقت به زمان یعنی میزان ارزش یک تصمیم. همیشه اینجوری نیست که وقتی میگیم یه تصمیم بزرگ منظور تصمیمی باشه که دنیا رو عوض کنه، نه، به نظرم وقتی تصمیم بزرگه که اثرش بزرگ باشه، اونم اثرش تو زندگی.

زندگی من، زندگی عزیزانم، زندگی مردمم.

آره وقتی من با یه تصمیم تو کارهام آرامش رو به زندگیم برمی گردونم این یعنی یه تصمیم بزرگ، وقتی از عشقم ... (اینجاش خصوصیه :)  ) این یعنی یه تصمیم بزرگ، وقتی رو به خدا برمی گردونم و باهاش آشتی می کنم این یعنی یه تصمیم بزرگ.

می خوام بگم تصمیم بزرگ یعنی رسیدن به یه آرامش، یعنی به هم نزدن آرامش دیگران، یعنی برگشتن به مسیر.

نه، انگاری خیلی خستم و کلامم نمی تونه حرف دلم رو نمایان کنه، پس به خودم استراحت می دم.

این یعنی یه تصمیم بزرگ :)


آسمون چند تا نقطه داره؟

نوشته شده توسط :مسافر
شنبه 1 اسفند 1388-01:06 ق.ظ

بچه که بودم هر وقت به آسمون نگاه می کردم، همیشه به خودم می­گفتم:"وای، چقدر آسمون بزرگه".

هیچ وقت نشده بود به این فکر کنم که آسمون چند تا نقطه داره. آخه اگه فکر هم می­کردم حتما به این نتیجه می­رسیدم که آسمون که نقطه نداره. البته حتما بعد از جواب دادن کلی هم از پرسیدن چنین سوالی تعجب می­کردم. بچگیه دیگه.

وقتی وارد دوره­ی سوادآموزی شدم، یاد گرفتم که آسمون رو "آسمان" می­نویسیم و این کلمه­ی جدید فقط فقط یک نقطه داره، اونم در انتها. کم­کم که بیشتر توی این دوره­ی سوادآموزی راه طی کردم فهمیدم آسمون از لحاظ مفهومی بیش از یک نقطه داره و بعد از کلی جذب سواد بالاخره به این رسیدم که آسمون بیکرانه. بیکران رو اینجوری معنی کردیم که خیلی خیلی نقاط در ابعاد مختلف به هم پیوسته ان.

نمی دونم همیشه همه چی همینطوریه یا فقط در مورد تعداد نقاط آسمون اینجوری شد که بعد از کلی گذر عمر و اندوختن سواد به همون چیزی رسیدم که از بچگی نه تنها می دونستم بلکه با تمام وجود مثل یک حقیقت بدیهی باور داشتم.

آسمون همیشه بیکران بوده و همین بیکران و یکدست بودنشه که اون و لایق ستایش کرده.



یهویی

نوشته شده توسط :مسافر
یکشنبه 18 بهمن 1388-01:32 ق.ظ

 کل اخبار زندگیم تا اینجا:
ملالی نیست جز همین ها که دور و برم را گرفته و قدرت دیدم را به صفر رسانده است



موسسه روزنگاران جوان همدان

نوشته شده توسط :مسافر
پنجشنبه 24 دی 1388-12:07 ق.ظ

این مطلب و من ننوشتم ولی چون به بچه های این موسسه که از بهترین دوستام هستن ارادت خاصی دارم، مطلب محمدرضا پارسیان و من نقل می کنم:


نخستین تشکل رسانه ای پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین

پس از مدت ها پیگیری نخستین تشکل رسانه ای پایتخت تاریخ و تمدن ایران زمین به نام "موسسه روزنگاران جوان" به همت جمعی  از روزنامه نگاران و خبرنگاران جوان استان همدان راه اندازی گردید.

شروع رسمی فعالیت و افتتاح دفتر موسسه روزنگاران جوان در روز های آینده و با حضور تنی چند از مسئولین صورت خواهد گرفت.

اهالی جوان رسانه و علاقمند به عضویت در این موسسه و حضور در نخستین تشکل رسانه ای استان همدان منتظر اعلام آدرس، شماره تماس و شرایط عضویت باشند.

نظرات خود را به آدرس الکترونیکی rooznegaranejavan@gmail.com ارسال نمایید.

برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت موسسه روزنگاران جوان مراجعه فرمایید.



حقیقت

نوشته شده توسط :مسافر
دوشنبه 14 دی 1388-02:01 ق.ظ

مواظب باش به جایی نرسی که همه ی برگ های وجودت خشک شوند. خشک و بی رنگ، خشک و بی روح.

مواظب باش به جایی نرسی که به برگ هایی افتخار کنی که دیگر حیاتی درونشان جوشش ندارد
حواست باشد آن روز را درک کنی که همه ی برگهایت، همه ی شاخه هایت، همه ی وجودت خشکیده اند

مهمترین نکته نگاه توست

نگاه تو به اینکه دیگر هیچ نداری از آنچه روزی افتخارت بود
به خود غره نشو که حتی نیازی به تند بادی نیست و بادی آرام همه ی آن افتخارات بی جان را از بر و رویت خواهد کند
زمانی که تو می مانی و حقیقتی که خود را از آن غافل می کردی
حال این تویی و این حقیقت

سعی کن قبل از اینکه حقیقت با تو روبرو شود تو خود را در برابرش قرار دهی


تبریک

نوشته شده توسط :مسافر
جمعه 11 دی 1388-11:21 ب.ظ

سال نو میلادی مبارک


چقدر تو این روزها دوست دارم اخبار خوب بشنوم ولی کو خبری که انتظارش و می کشم


ظالم

نوشته شده توسط :مسافر
یکشنبه 6 دی 1388-11:39 ب.ظ

در عجبم از کار ظالمان
در عجبم از نادانی و سفاهت شان
آخه ظلم ظالم مثل چاه کندن یه فردی میمونه که خودش درون چاه وایساده و داره خاک ها رو بیرون می ریزه
اولش شاید گردوغبارش به چشم بقیه ای که از اطرافش عبور می کنن بره، ولی در نهایت داره گور خودش رو می کنه

ظالمان باور کنید که قیامتی هم هست


پرچم

نوشته شده توسط :مسافر
یکشنبه 6 دی 1388-01:23 ب.ظ


یل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز اباالفضل پرچمی




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox